تا حالا N تا آدم بهم گفتن چقدر طرز فکرت قشنگه ...همون آدما آخرش با من بحثشون میشد سر اینکه چرا مثل اونا فکر نمیکنم !میخوام بگم نه روی تعریفای آدما و نه روی تخریباشون خیلی حساب نکن ...ببین با خودت چند چندی ، ببین خودت از خودت حالت بهم میخوره یا حالت با خودت خوبه !اگه خوبه بدون همینی که هستی خوبه ...فقط یادت باشه قاطی هر کاری که میشی سعی کن به کسی آسیب نزنی !چون اگه آسیب بزنی هیچ جوره منطقی نیست که حالت با خودت خوب باشه ...در واقع باید حالت از خودت بهم بخوره !
من خیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " کمک نمیخوای؟!"هیچ کس نبود ، خودم درستش کردم !خیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " میخوای حرف بزنیم ؟! "هیچ کس نبود ، گریه شد حرفام...خیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " بریم یه چرخی بزنیم ؟! "هیچ کس نبود ، با خودم چرخیدمخیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " این پولو بذار جیبت تا انقدر سخت نگذره بهت ... "هیچ کس نبود ، تلاش کردم !خیلی نیاز داشتم یکی بگه : " فدا سرت ، شده دیگه ... "هیچ کس نبود ، خود خوری کردم ...خیلی جاها نیاز داشتم یکی دلسوزانه راه نشونم بده !هیچ کس نبود ، اشتباه کردم و زمین خوردم ...من خیلی جاها به خیلی چیزا نیاز داشتم و نبود !دیگه نیازم به کسی نیست ، ترسم از تنهایی ریخته ...
یاد میگیری سخت و محکم باشی و احساس را از چرخهی زندگیات، خارج کنی؛وقتی بارها زیرِ رگبار مشکلات و مصیبتها و لابهلای سختترین ثانیهها، در حالی که عمیقا کم آوردهای؛ به اطرافت نگاه میکنی و میبینی که بیپناهی و هیچکس را کنارِ خودت نداری!آنوقت است که با خیالِ راحت، بیخیالِ خواستنِ آنهایی میشوی که در سختترین روزهای زندگیات، تو را ندیدند و حتی صدای فروپاشیات را نشنیدند!اجازه میدهی آدمهای رفته، فراموش شوند و بعد از آن، حفرههای خالیِ قلبت و جای خالیِ آدمها را با ضمادِ منطق، پر میکنی...از یک جایی به بعد، بزرگ میشوی،آنقدر که دیگر بودن یا نبودنِ آدمها برایت فرقی نمیکند...